بدنم می لرزید،
رنگی بر رخصار نمانده بود،
اما کماکان قدم هایم استوار بود...
بدنم می لرزید،
قلبم لحظه ای از تپش نمی ایستاد...
چشمانم باز بود،
درنده تر از همیشه به اطراف می نگریست...
تیک تاک ساعت خبر از نزدیکی لحظه دیدار می دادند...
قلبم...
تپنده تر از همیشه،
بر دیوار سینه ام مشت می کوفت...
به ظاهر بی تفاوت بودم،
اما نه....
در پوست خود نمی گنجیدم...
لحظه دیدار نزدیک و نزدیک تر می شد...
شش پله،چهار پله،سه پله،دو پله،یک پله...
سلام...
دیدمش،گویی سال هاست می شناسمش،
عمق چشمانش از آشنایی دیرین می گفت....
چقدر نگاهش دوست داشتنی بود
ولی افسوس حسرتی عمیق وجودم را به آتش می کشد.....
21/اردیبهشت/88
|